حكيم زجاجى
870
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
در اين كار انديشه مىكرد مير * بگفت اين سخن را نهان با وزير وزيرش ابو القاسم پير بود * دلش با خليفه به آژير بود رضا داد او نيز در [ حق ] مير * شدند آن سه تن همچو شمشير و تير طغان حاجبى بود مردى بزرگ * بگفتند با نامدار سترگ بر آن كار هرچار بستند عهد * بكردند بسيار در كار جهد چو بر سيصد افزود هشتاد و يك * ز طائع بگرداند مهر فلك بزرگان دل از غم بپرداختند * بدان كار بر انجمن ساختند ز شعبان آن سال روز نهم * نشستند آن نامداران به هم فرستاد نزديك طائع پيام * كه شمشير ما رفت اندر نيام نبشتيم عهدى پى يكدگر * تو بنشين و برخوان و در وى نگر چو نيك آيدت زود توقيع كن * وگر بد بود دفع تشنيع كن دوم روز آن قوم برخاستند * به جوشن بر خود بياراستند به دل بر ز كينه گره داشتند * به زير قباها زره داشتند خليفه ز افعالشان بىخبر * جهان گشته ز آنگونه زيروزبر بيامد نشست از بر پيشكاه * بپوشيد بر تن لباس سياه برافكنده [ بد ] طيلسان كبود * چو طائع به خوبى خليفه نبود ديالم به درگه نهادند روى * فتاد اندر آن بوموبر گفتوگوى به بواب گفتند در بر مبند * تو امروز بر روى كس در مبند گشاده بمان تا درآيد سپاه * ببينند رخسار طائع چو ماه ابو الفارس آن ناجوانمرد مرد * درآمد به هيبت زمين بوس كرد بزرگان ستادند يكسر به پاى * شد آن لحظه پر خيل ديلمسراى چو بنشست بر كرسى زر امير * ستادند برپاى برنا و پير بر طائع آن نامه برخواندند * ز خواندن « 1 » دبيران فروماندند كه بد نامهاى بس فصيح و دراز * ندانست كس سرپوشيده راز گروهى بدان كار برخاستند « 2 » * دوات سرافراز درخواستند
--> ( 1 ) ند ( 2 ) خواستند